خدایا...پروردگارا...کمکم کن، کمکم کن که  بتوانم پنچره ی دلم راروبه حقیقت بگشایم...

خدایا...یاریم کن که مرغ خسته دلم راکهدیری است دراین قفس زندانی است، دراسمان آبی عشق

توپروازدهم...

خدایا..پروردگارا...یاریم کن که شوق پروازراهمیشه درخود زنده نگهدارم .....

خدایا...توخود می دانی که بدترین دردبرای یک انسان دورماندن ازحقیقت خویشتن  ورهاشدن

 درگرداب فراموشی وسردرگمی

 است...پس توای کردگار بی همتا مرا یاری کن که به حقیقت انسان بودن پی ببرم تابتوانم روزبه

 روزبه تو که سر چشمه تمام

 حقیقت هایی نزدیک ونزدیکتر شوم....

 

 

خدایا...همیشه گفته ام که تورادوست دارم...حالا هم باتمام وجود فریاد می زنم:

خدایا........دوستت دارم.....دوستت دارم...دوستت دارم...

خدایا،شرمنده ام اززیادی گناهانی که انجام داده ام ،شرمنده ام.

خدایا از قدر نشناسی خودم ، ازاین که هرروباعث ناراحتی تو می شوم شرمسارم.

خدایا چه بگویم ازکدامین گناهم نزد توطلب عفوکنم.خدایابه کدامین گناه اشک شرم ازدیده جاری

سازم.هروقت که خواستم زبان به حمد وثنایت بگشایم.اشک در دیدگانم جمع شدوبغض شرم

 وپشیمانی ازگناهان دیگرمجال

 سخن گفتنم نداد.

 

خدایا ،مرا ازاین منجلابی که درآن گرفتارشده ام نجاتم ده.به این پرنده ی اسیر پروبالی ده تا خودش

 راازاین قفس رهایی بخشد

 وطعم آزادی ورهایی را تجربه کند .

خدایا، مرا فرصتی ده تاپاک بودن راتجربه کنم وبتوانم حتی برای یک لحظه آنچه باشم که تومی

 خواهی

خدایا، چگونه می توانم روی به سوی تو بیاورم وزبان به حمدوثنایت بگشایم درحالی که

 خودازکرده خویش آگاهم .

چگونه می توانم دوستارتوباشم درحالی که برعهد وپیمانی که باتو بسته ام وفادارنبوده ام.

چگونه می توانم طلب عفو وبخشش کنم درحالی هنوزشعله های عصیان دردرونم فروزان است.

بارلاها،چگونه می توانم روی بهتوبه آورم درحالی که اسیرهواهای نفسانی خویشم.

 

بارلاها،توازعلاقه ی من نسبت به خودات آگاهی ومی دانی که چقدرمشتاق رسیدن توام ولی هروقت

 که تصمیم گرفتم که به

 سوی توبیایم گناه به سراغم آمدومراازتو دورساخت.

همیشه آرزویم این بوده است که حتی برای یک روزکه شده آنچه باشم که تو می خواهی وآنچه کنم

که تو می پسندی ولی افسوس این نفس سرکش تا کنون مجال برآورده شدن این آرزورابه من نداده است.

بارلاها، می ترسم، ازخویش وازاین سرنوشتی درانتظارمن است می ترسم.ازاین بیابان وشوره

 زاری که درپیش روی من است

 می ترسم.می ترسم که مرگ به سراغم بیا یدآرزوی رسیدن به تورااین باراوارمن بستاند.

پس ای پروردگاربی همتا  به لطف وکرم خویش مراازمرداب رهایی ده وتوانی ده خویشتن را

از هرچه بدی است پاک کنم.

خدایا به من فرصتی ده تاعاشق بودن راتجربه کنم

 http://www.sardarezagros.blogfa.com/

**وبلاگ اختصاصی شهید جلال ابراهیمی**



تاريخ : یکشنبه هفتم مهر 1392 | 10:3 بعد از ظهر | نویسنده : سهراب ابراهیمی |
تاريخ : شنبه هفتم دی 1392 | 0:23 قبل از ظهر | نویسنده : سهراب ابراهیمی |
تاريخ : پنجشنبه پنجم دی 1392 | 6:34 بعد از ظهر | نویسنده : سهراب ابراهیمی |
برای دیدن مقاله سر مقایسه تراژدی رستم و سهراب با اودیسه و ادیپوس به لینک زیر مراجعه کنید.

http://s3.picofile.com/file/8101427084/jpl0129.pdf.html



تاريخ : شنبه دوم آذر 1392 | 4:45 بعد از ظهر | نویسنده : سهراب ابراهیمی |


رو كلمه ي playكليك كنيد


play



بعد روي صفحه سياه رابا كليك چپ بكشيد


هرچي ديديد تقدیم بهتون



تاريخ : پنجشنبه هجدهم مهر 1392 | 1:33 بعد از ظهر | نویسنده : سهراب ابراهیمی |
b90f689b1567.jpg



تاريخ : یکشنبه چهاردهم مهر 1392 | 9:31 بعد از ظهر | نویسنده : سهراب ابراهیمی |
گفتم : خسته ام
گفت:* لا تقنطوا من رحمة الله *
"از رحمت خدا نا اميد نشويد ."(زمر/53)

گفتم:انگار مرا فراموش كرده اي ؟
گفت:* فاذ كروني اذكركم*
" مرا ياد كنير تا شما را ياد كنم."(بقرة/152)

گفتم: تا كي بايد صبر كرد؟
گفت:*وما يدريك لعل الساعة تكون قريبآ*
"تو چه مي داني ! شايد موعدش نزديك باشد"(احزاب/63)

گفتم: تو بزرگي ونزديكيت براي من كوچك خيلي دوره! تا ان موقع چكار كنم؟
گفت:*و اتبع  ما يوحي اليك واصبر حتي يحكم الله*
" كارهايي را كه به گفتم انجام بده وصبر كن تا خحدا خودش حكم كند.(يونس/109)

گفتم: تو خدايي وصبور ! من بنده ات هستم وظرف صبرم كوچك است...يك اشاره كني تمامه!
گفت"*عسي ان تحبوا شيئآ وهو شرّ لكم*
"شايد چيزي كه تو دوست داري به صلاحت نباشد!."(بقرة/216)

گفتم: انا عبدك الذليل الضعيف...اصلآچطور دلت مياد؟
گفت:* ان الله باالناس لرئوف الرحيم*
" خدا نسبت به همه ي مردم مهربان است"

گفتم: دلم گرفته
گفت: * بفضل الله و برحمته فبذلك فليفرحوا*
" (مردم به چي دلخوش كردن؟) بايد به فضل ورحمت خدا شاد باشند)"(يونس/58)

گفتم: اصلآ  بي خيال! توكلت علي الله
گفت:* ان الله يحب المتوكلين*
"خدا آنهايي را كه توكل مي كنند دوست دارد."(آل عمران /159)

گفتم: خييلي چاكريم ! ولي اين بار  انگار گفتي ك حواست رو خوب جمع كن يادت باشه:
گفت:* و من الناس  من يعبد الله علي حرف فان اصابه خير اطمان به و ران اصابته فتنة انقلب علي وجهه خسر الدنيا و الآخرة*
" بعضي از مردم خدا را فقط به زبان عبادت مي كنند. اگر خيري به آنها برسد امن آ رامش پيدا مي كنند واگر بلايي سرشان بيايد تا امتحان شوند رو گردان مي شوند . به خودشان در دنيا وآخرت ضرر مي رسانند."(حج/11)

گفتم:چقدر احساس تنهايي مي كنم
گفت:*فاني قريب*
" من كه نزديكم"(بقره/186)

گفتم: تو هميشه نزديكي من دورم كاش مي شد به تو نزديك شوم
گفت: واذكر ربك في نفسك تضرعآ وخيفة و دون الجهر من القول بالغدو و الاصال *
"هر صبح وعصر پروردگارت را پيش خودت با تضرع و خوف و با صداي آهسته ياد كن"(اعراف/؟؟؟)

نا خواسته گفتم: الهي وربي من لي غيرك
گفت:* اليس الله بكاف عبده*
"خدا براي بنده اش كافيست"(زمر/؟؟)

گفتم در برابر اين هنه مهربانيت چه كنم؟
گفت:*يا ايها الذين آمنوا اذكرو الله ذكرآ كثيرآ و سبحوه بكرة واصيلآ هو الذي يصلي عليكم و ملائكته ليخرجكم من الظلمت الي النور و كان بالمومنين رحيمآ*
"اي مومنين! خدا را زياد ياد كنيد و صبح وشب تسبيحش كنيد او كسي است كه خودش و فرشته هايش برشما درود مي فرستند تا شما را از تايكيها به سوي نور بيرون برند خدا نسبت به مومنين مهربان است."(احزاب/؟-؟)

گفتم:غير از تو كسي را ندارم
گفت: *نحن اقرب اليه من حبل الوريد*
"از رگ گردن به انسان نزديكترم."(ق/16)




تاريخ : دوشنبه هشتم مهر 1392 | 1:27 بعد از ظهر | نویسنده : سهراب ابراهیمی |
عاقل کیست؟ 

  آن که دل به دنیا نبندد.

 زیرک کیست؟

  آن که دنیا مغرورش نکند.

 بي نیاز کیست؟

  کسى که به آنچه خدا داده رضا دهد.

 فقیر کیست؟

  آن که دایم در فکر زیاد کردن است.

 بخیل کیست؟

  آن که حق خدا را ندهد.




تاريخ : یکشنبه هفتم مهر 1392 | 9:50 بعد از ظهر | نویسنده : سهراب ابراهیمی |


تاريخ : یکشنبه هفتم مهر 1392 | 9:48 بعد از ظهر | نویسنده : سهراب ابراهیمی |
خدایا ... در این شب با تو عهد می بندم تا تمام تلاشم را کنم تا بهتر باشم ... تو از من قبول کن ... و من را در این راه تنها نگذار ... خدایا از صمیم قلبم راضیم و خوشحالم اگر کسی خطی از کلامم را بیان کند و با آن خو بگیرد یا آرامشی یابد ... می دانم همه این همه تنها لطف و عنایت بی کران توست ... که اینگونه مرا لبریز می کنی ... از تو ممنونم . خیلی ساده و پیچیده ... و از تو ممنونم که نمی گذاری بخیل باشم تا آنچه بر زبانم جاری می کنی را تنها برای خود و به نام خود بخواهم ... که همه این همه کلام توست و ذکر تو ... خدای خوبم ... به زبان کسی که فقط ساده می تواند با تو سخن بگوید از تو می خواهم که ببخشیم که این همه کم یادت می کنم ... کم سراغت را می گیرم ... کم دلم می گیرد ... کم به تو سر می زنم ...کم می خوانم و کم می دانمت . نمی دانم این همه نادانی چگونه مرا فرا گرفته و این همه ادعای دانایی از کجا آمده و به کجا می خواهد برود ... وای بر من اگر به این راهم ادامه بدهم . از تو می خواهم به نام نامی آنی که امشب شب آخرین شب وداعش با تو را بزرگ داشت ... به نام حسین ... که کمکم کنی و تنهایم نگذاری ... کمکم کنی و قلبم را بزرگ کنی تا بیشتر صدایت کنم . سراغت بیایم و همیشه یادت باشم ... ایمان دارم که آنگاه که از تو بخواهم صدایم را می شنوی و خواسته ام را اجابت می کنی ... چون این بهترین خواسته ایست که تا کنون از کسی خواسته ام و آن هم نه هر کس ... بزرگی بی همتا چون تو ...

تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1392 | 0:15 قبل از ظهر | نویسنده : سهراب ابراهیمی |
چکیده ای از زندگی نامه شهید جلال ابراهیمی

هنوز بیش از چند ماه از تبعید و سخن تاریخی امام نگذشته بود که در اسفند ماه سالهزار و سیصد و چهل و دو در قلب به غم نشسته ی زاگرس به دنیا آمد.امام در پاسخ به عوامل حکومت که به ارتش خود می بالیدند، گفته بود:«من هم ارتشی دارم که هم اکنون در گهواره اند»جلال یکی از گهواره نشینان ارتش امام بود. و تا آخرین دقایق عمرش بر سر پیمانی که در گهواره با امام بسته بود، ماند.پدرش ریشه در ایل و سادگی روستاهای پاپی نشین خرم آباد داشت. اما سختی معیشت از یک سو و چشم امید به آینده تحصیل فرزندان از سوی دیگر او را از میان خویشان برگرفت و به سمت شهرستان دورود راهی کرد.جلال در میان هیاهوی کودکانه و روزگار نوجوانی بالید، و درایت و حس مسئولیتش او را بسیار بیشتر از سن حقیقی اش نشان می داد.سال هزار و سیصد و  پنجاه و هفت  درکشاکش انقلاب با پسر عمویش شهید شیر محمد پاپی ـ اولین شهید انقلاب ـ و شهید سعید ابراهیمی، انس گرفته بود. که بعد ها معلوم شد از آن اسوه های شجاعت درس هایی آموخته است.سال هزار و سیصد و پنجاه و نه  با فرمان امام به صف ویژه بسیجیان پیوست و باینکه در همان سال رسما سپاه پاسداران او را جذب نیرو های خود کرد، همیشه خود را بسیجی می دانست. هیچ گاه لباس بسیجی را ترک نکرد و تا آخر عمرش با لباس بسیجی به یاری حق کوشید. پدرش سال هزار و سیصد و شصت و یک در حالی دیده فرو بست که رد نگاهش انتظاری شگفت را از جلال فریاد می زد. گویا همسر، پسر و دخترانش را به جلال می سپارد، و با تمام وجود از او می خواهد که بعد از پدر، پاسدار خانواده باشد. ازاین به بعد جلال در یک جدال کشنده به سر می برد. هر باری که برای مرخصی به خانه می آمد،  هنگام بازگشت به جبهه ، سوزی دردناک جانش را می سوخت و او را پایبست خانواده می کرد. اما هربار به خود نهیب می زد که اکنون میهن نیازمند فداکاری است و خدای خانواده اش بزرگ است.آذرماه سال هزار و سیصد و شصت و پنج ازدواج کرد و بعد از یک ماه در میعادگاه عاشقان،  شلمچه شربت شهادت نوشید.میان آشنایان به حنظله ی امام حسین (ع) معروف شد. چراکه دیدار خدایش را بر دیدار نوعروسش ترجیح داد. هرچند که دل و جان به خاک گلگون جبهه داده بود، گویا جسم بی جانش نیز به جهاد خو کرده بود و تا ده سال بعد از شهادتش نیز در خاک شلمچه و خرمشهر جهاد می کرد. سرانجام ده سال پس از شهادتش به خانه بازگشت و در گلزار شهدای دورود آرام گرفت.

اکنون سالها است در محله ی ساده و فقیر نشینی که دوران کودکی جلال را به خاطر دارد، کوچه باغی است از خواب خدا سبزتر. و بر گوشه ی سیمانی کوچه نام سردار شهید جلال ابراهیمی، نگاه مضطرب عابران را می رباید.



تاريخ : یکشنبه هفدهم شهریور 1392 | 9:46 بعد از ظهر | نویسنده : سهراب ابراهیمی |
راوی : عبدالله هداوند

همرزم شهید

 توی گردنه ی نوژیان اردوگاه زده بودیم و نیروهای تازه کار را آموزش می دادیم. آموزش تیراندازی، کاربااسلحه، آمادگی جسمانی و شناخت فضای جنگی و...بعد ازچند ساعت آموزش تیراندازی و کار با اسلحه، بچه ها را به راهپیمایی در کوهستان بردیم. جلال با اینکه ازهمه تنومند تر بود، اصلا خسته نمی شد. حتی وقتی بچه ها را برای پرش از روی رود خشکی بردیم، بااینکه ازهمه تنومند تر بود به راحتی می پرید بااینکه بسیاری از بچه ها نمی توانستند.بعد از چندین ساعت راهپیمایی و آموزش به اردوگاه برگشتیم.عمو یادگار ـ مداح خرم آبادی ـ برای مداحی به اردوگاه آمده بود. عمو یادگار بسیار حساس بود طوری که حتی به هیچ چیز دست نمی زد  و به هیچ کس دست نمی داد. بعد از مداحی جلال بچه ها را به خط کرد و گفت:«شاید ما همه شهید بشویم و دیگر عمو یادگار را نبینیم، برویم برای خداحافظی و روبوسی» عمو یادگار هم ازآنجا که بسیار حساس بود ممانعت می کرد. و همه ی بچه ها می خندیدند.



تاريخ : یکشنبه هفدهم شهریور 1392 | 9:45 بعد از ظهر | نویسنده : سهراب ابراهیمی |

 

راوی : علی پاپی

همرزم شهید

در منطقه عملیاتی حاج عمران بودیم . پایان عملیات حاج عمران و فرار عراقی ها همزمان با اذان ظهر بود. پس از اینکه تمامی منطقه را پاک سازی کردیم ، جلال روی قله ای که برای بازپس گیری اش سختی بسیاری را تاب آورده بودیم و خون بسیاری ریخته شده بود ، برای نماز ایستاده بود . اما جلال نمی دانست که پشت به قبله ایستاده است . وقتی بچه ها متوجه این موضوع شدند ، تکبیر گویان  و با شوخی و خنده جلال را متوجه کردند که پشت به قبله ایستاده است. وقتی جلال صدای بچه ها را شنید ، با شوخی گفت : «البته که این پیروزی بسیار شادی آور است ، اما من فکر می کنم شما دیوانه شده اید» یکی از بچه ها به شوخی رو به جلال گفت : «البته که این پیروزی بسیار دیوانه کننده است ، اما نه تا این اندازه که تو روبه مسجد سلیمان نماز سپاس بخوانی!» با این حرف همه خندیدیم . خود جلال هم بسیار خندید . سپس برگشت و رو به قبله نماز سپاس به جا آورد.



تاريخ : یکشنبه هفدهم شهریور 1392 | 9:35 بعد از ظهر | نویسنده : سهراب ابراهیمی |

راوی : حمید خادم

همرزم شهید

نزدیکای ساعت انجام عملیات حاج عمران بود. همراه شهید شاپور ساکی و شهید چکانی ـ خدایشان بیامرزد ـ و دیگر بچه ها پای یکی از کوه های آن منطقه ، آماده ی فرمان اجرای عملیلت بودیم. هرکسی چیزی می گفت. انگار نه انگار که این عملیات می توانست آخرین روز عمر ما باشد. اصلا به این این امید پا به خاک عملیات می گزاشتیم. آنقدر به خود و خدای خود ایمان داشتیم که با خاطری آسوده بند پوتین هایمان را محکم می کردیم  تفنگ خود را مسلح کرده و آماده ی پیکار می شدیم. هر کسی چیزی می گفت. یکی از بچه ها گفت:«اگر من دراین منطقه کشته شدم جنازه ام را روی شانه جابجا کنید. این منطقه بسیار سنگلاخ است، خدایی ناکرده روحم ناشاد می شود!» بعد از تمام شدن حرفش گفتیم:«جلال توهم چیزی بگو» و جلال گفت:«از مردن چیزی نگویید. من در این عملیات کشته نخواهم شد؛ من در منطقه ای کشته می شوم که خاکش به خاک کربلا شبیه است»

آن روز متوجه منظور جلال نشدم اما بعد از اینکه در شنزار های شلمچه شهید شد دانستم چه می گوید.



تاريخ : یکشنبه هفدهم شهریور 1392 | 9:35 بعد از ظهر | نویسنده : سهراب ابراهیمی |

راوی : عبدالله هداوند

همرزم شهید

توی منطقه ی عملیاتی حاج عمران بودیم. گردان محرم ـ که بچه های دورود بودند ـ توی مسجدی در پیرانشهر استراحت می کردند. حاج اصغر و سردار نوری برای انجام کاری به پادگان حاج عمران رفته بودند. من و جلال باهم چای می خوردیم و گپ می زدیم.جلال به شوخی گفت: «حاجی خدا کند تو در عملیات ها شهید بشوی، یا اینکه اسیر بروی. اگر زخمی بشوی تمامی نیروها باید بسیج بشوند و تورا برگردانند. ازبس که چاق هستی!»من که با روحیه ی جلال آشنا بودم و اصلا ناراحت نشده بودم گفتم:« خدا خیرت بدهد به خودت نگاه کرده ای؟!»هنوز به حرف جلال می خندیدیم که یکی از بچه های نگهبانی آمد و روبه جلال گفت:«آقای ابراهیمی کسی با شما کار دارد»جلال روبه من گفت:«حاجی تو برو اگر خواستند سر ببرند، سر تو را ببرند».بلند شدم و با جلال رفتم. وقتی به در ورودی مسجد رسیدیم، چشمم به پیر مردی افتاد که با لباس محلی در انتظار ما بود. با دیدن ما به سمتمان آمد. سلام کرد و روبه جلال گفت:«با فرمانده کار دارم»جلال گفت:«اکنون من فرمانده هستم. چه کاری از من برمی آید» پیر مرد گفت:«قرار است مسجد را منفجر کنند»جلال گفت:«از کجا معلوم است که شما راست می گویید»پیر مرد گفت:«من پدر شهید هستم و چند تا از پسرانم را در جنگ از دست داده ام؛ پس می توانید اطمینان کنید که من منافق نیستم. اگر تا چند ساعت دیگر خانه های اطراف از اینجا رفتند من راست می گویم»

جلال از پیر مرد سپاسگزاری کرد و به مسجد بازگشتیم. نگهبانی را قوی ترکردیم و با گروه اطلاعات و حاج اصغر تماس گرفتیم. بعد از چند ساعت بچه های نگهبانی خبر دادند که بعضی از خانه های اطراف در حال اسباب کشی هستند.نمی دانستیم حرف پیرمرد درست است یا نه، اما نمی توانستیم خطر کنیم. خوشبختانه بچه های اطلاعات بعد از ساعتی بمب را در توالت های مسجد پیدا و خنثی کردند.

وقتی بچه ها از جلال ماجرا را جویا شدند، جلال گفت:«اتفاق خاصی نیفتاده است. قرار بوده است مسجد قایم دورود فردا همین ساعت اعلام کند:مردم محترم شهرستان دورود، هم اکنون پیکر پاک دویست تن از شهدای دورود!



تاريخ : یکشنبه هفدهم شهریور 1392 | 9:34 بعد از ظهر | نویسنده : سهراب ابراهیمی |

راوی : عبدالله هداوند

همرزم شهید

توی منطقه ی دربندی خان بودیم. بیشتر بچه ها کسانی بودند که برای اولین بار به جبهه آمده بودند. جلال از بین بچه ها نه نفرـ که تجربه ی بیشتری داشتند ـ را انتخاب کرد. قرار بود برای شناسایی برویم. راه بسیار تاریک و ناهموار بود. جلال تجربه ی بیشتری داشت و تقریبا بلد راه بود. بعد از حدود نیم ساعت راهپیمایی ـ توی تاریکی ـ باید از گودال پر از آبی ردمی شدیم.به گفته ی جلال باید کم عمق باشد اما وقتی اولین نیرو وارد آب شد ناپدید شد و پس از چند ثانیه سر از آب بیرون آورد.جلال انگار چیزی یادش آمده باشد گفت:« فکرمی کنم باید از جاده ی بالایی می رفتیم. سپس نیرو ها را به سمت بالای کوه حرکت داد.جلال روبه بچه ها گفت:«آرام قدم بردارید و مراقب باشید پایتان به چیزی برخورد نکند. معلوم نیست دشمن در چند قدمی ما است». دوباره به راه افتادیم.همه جا ساکت بود.و هیچ صدایی شنیده نمی شد.تا اینکه پای یکی از بچه ها به قوطی کنسروی برخورد کرد ـ از صدایش حدس می زنم باید قوطی کنسرو باشد ـ و به پایین کوه غلتید.ناگهان باران منور و گلوله شروع به باریدن  کرد.جلال فریاد زد:«بخوابید روی زمین»و همه روی زمین دراز کشیدیم. جلال روبه بچه ها گفت:«با احتیاط برمی گردیم»

خوشبختانه کسی آسیب ندید. با سرعت منطقه را ترک کردیم و به جایگاه برگشتیم.



تاريخ : یکشنبه هفدهم شهریور 1392 | 9:29 بعد از ظهر | نویسنده : سهراب ابراهیمی |

دوشنبه10/5/1362*

بعد از ظهر برای دیدن دوستانم از قرارگاه به حمیدیه رفتم.پس از مدت ها عباس اسلام دوست و جلال ابراهیمی را دیدم.شام را کنار چادر عباس صرف کردیم. شب به حسینیه رفتیم و با هم در صبحگاه حاضر شدیم. در صبحگاه شلوارم پاره شد. از دوستانم نخ و سوزن گرفتم تا شلوارم را بدوزم.سوزن را به زمین زده بودم، جلال حواسش نبود. وقتی که می خواست از کنارم رد بشود، نصف بیشتر سوزن به پایش فرو رفت. خدا می داند چه دردی می کشید. از بی احتیاطی خودم ناراحت شدم.اما جلال خم به ابرو نیاورد .وانمود می کرد اتفاقی نیفتاده است.

جلال بین بچه ها از احترام زیادی برخوردار است. ارادت زیادی به او دارم. علی رغم مشکلات زیادی که دارد، خود را وقف جبهه کرده است. امروز بعد از ظهر در کلاس های آموزشی شرکت کردیم.ازخدا می خواهم به ما توفیقی عطا کند تا در راه شهدا قدم بگزاریم. تا ازاین طریق بتوانیم پاسخی روشن برای خانواده ی شهدا داشته باشیم.

*خاطرات شهید فریدون دهقان/ منبع:پنجره ی نگاه ـ خدایار آزاد



تاريخ : یکشنبه هفدهم شهریور 1392 | 9:28 بعد از ظهر | نویسنده : سهراب ابراهیمی |

راوی : اکبر جاهد

همرزم شهید

ما توی گمو بودیم ـ گمو کوه بلندی بود ـ باید این کوه را دور می زدیم و به قله می رسیدیم.بالای قله، کوه بلند دیگری وجود داشت که عراقی ها در قله ی کوه مستقر بودند. وقتی به قله ی کوه گمو رسیدیم. جلال با چند نفر از بچه های واحد اطلاعات برای شناسایی رفت. ساعتی می شد که خبری از آنها نبود . کم کم داشتیم نگران می شدیم. برای اینکه شناسایی نشویم نمی توانستیم از بی سیم استفاده کنیم.امیدمان را از دست داده بودیم . فکر می کردیم بچه ها شهید شده اند یا به اسارت درآمده اند. در کمال تعجب بعد از گزشت دو ساعت که رفته بودند. با فرمانده ی عراقی آن منطقه برگشتند.



تاريخ : یکشنبه هفدهم شهریور 1392 | 9:27 بعد از ظهر | نویسنده : سهراب ابراهیمی |

راوی : علی پاپی

همرزم شهید

گردان کربلا در حال حرکت به سوی منطقه حاج عمران بود . وقتی به شهر سقز رسیدیم ، اتوبوس ها ماندند . احمد چراغی  ـ پیک گردان ـ در حالی که از ماشین پیاده می شد به شوخی گفت : «من بروم برای همه ی شما آدامس بخرم ». به دلیل اینکه بقیه گردان های لشگر پنجاه و هفت حضرت ابوالفضل (ع) زودتر از ما رسیده بودند ، احمد چراغی به بچه های گردان های دیگر برخورده و از آنها شنیده بود که مرتضوی ـ از فرماندهان بروجرد ـ به شهادت رسیده است .

وقتی به اتوبوس برگشت ، از چشم های قرمز و حال و روزش می شد فهمید که خبر خوبی ندارد. جلال با دیدن این صحنه با شتاب پرسید : «چیزی شده است؟! چرا چشم هایت قرمز است مرد گنده!»  چراغی با بی میلی ومن من کنان گفت :«از بچه ها شنیدم که مرتضوی شهید شده است » مرتضوی از دوستان جلال بود و جلال با شنیدن این حرف ناگهان شروع به گریه کرد و با صدای دلنشینش شروع به مویه خوانی کرد . همه بچه ها شروع به گریستن کردند . بعد از مدتی بچه ها کم کم آرام شدند و سکوت سنگینی حکم فرما شد . جلال سکوت را شکست و درباره ی مرتضوی شروع به سخنرانی کرد .

وقتی به منطقه رسیدیم ، بچه ها با دل های توفان زده وارد میدان شدند . و برای بازپس گیری مناطق از دست رفته چنان شیر های درنده جنگیدند. اگر دشمن به حرکت ادامه می داد به آسانی پیرانشهر و نقده را تصرف می کرد . ساعت یازده صبح تا نزدیکی قله پیش رفتیم. بعد ازاینکه به بچه ها آب رسید ، بچه ها برای فتح قله مهیا شدند. و در کانال باریکی که به قله می رسید شروع به حرکت کردند. خدا را شاهد می گیرم سردار لشنی و ابراهیمی تکبیر گویان به سوی دشمن می رفتند . در حالی که دشمن در بلندی کوه سنگر گرفته بود و همه ی بچه ها در تیر رس دشمن بودند . و فاصله ی ما تا دشمن حدود چهل متر بود. با این همه بعد از حدود یک ساعت دشمن تاب نیاورد و شروع به عقب نشینی کرد . بچه ها تمامی سنگر ها را پاک سازی کردند. و همگان دیدیم که سردار ابراهیمی چگونه به دنبال آنها بود در فاصله ای که حتی می شد با پرتاپ سنگ آنها را زد. تا همه ی عراقی ها از منطقه بیرون رفتند.

 



تاريخ : یکشنبه هفدهم شهریور 1392 | 9:26 بعد از ظهر | نویسنده : سهراب ابراهیمی |

راوی : عبدالله هداوند

همرزم شهید

دوره ی آموزشی لشگر57 ابوالفضل توی منطقه ی شفی خانی بود. جلال ابراهیمی معاون حاج اصغر لشنی بود. به کمک جلال بسیجی ها را ساماندهی کردیم. وبه سمت کوه حرکت دادیم. بعد از ساعتی راهپیمایی، جلال در حالی که با انگشت سبابه اش دره ای را به من نشان می داد گفت:«بچه ها را از آن  شیار رد کن»با تعجب پرسیدم:«برای چه؟» گفت:«می خواهم بچه ها را با فضای جنگ آشنا کنم»گفتم:«می شود بگویی چه گونه؟»گفت:«بچه ها را ازآن شیار رد کن، من از بالای کوه تیراندازی می کنم...»حرفش را قطع کردم و گفتم:«جلال می دانی این کار چه اندازه خطرناک است؟»گفت:«مراقب هستم؛ مطمئن باش کسی آسیب نمی بیند». جلال به بهانه ای از ما جدا شد.من طبق گفته ی جلال، بچه ها را به خط کردم و گفتم:«بچه ها مراقب باشید؛به هر حال اینجا منطقه ی جنگی است. هرلحظه امکان دارد به ما تیر اندازی بشود. هرگز از گروه جدا نشوید. معلوم نیست دشمن در کجای منطقه کمین کرده است.هر اتفاقی افتاد، مثلا اگر به ما تیر اندازی شد روی زمین دراز بکشید» سپس بچه ها را با نظم خاصی حرکت دادم.اصلا دلم نمی خواست کسی آسیب ببیند. همانطور که جلال خواسته بود، بچه ها را به سمت شیار حرکت دادم.تقریبا وارد شیار شده بودیم که صدای تیراندازی بلند شد.با صدای اولین تیر فریاد زدم:«بخوابید روی زمین»یک آن بچه ها روی زمین دراز کشیدند. بعد از تمام شدن تیراندازی بچه ها را به خط کردم و به راه ادامه دادیم.آنطرف کوه جلال هم به ما پیوست.

 



تاريخ : یکشنبه هفدهم شهریور 1392 | 9:26 بعد از ظهر | نویسنده : سهراب ابراهیمی |

راوی : جمشید ملک آسا

همرزم شهید

نزدیکای اذان ظهر بود . ما توی سنگر فرماندهی با جلال گفت و گو می کردیم ، که مهدی هاشمی ـ از نگهبانی ـ با یک نفر دست بند زده به سوی سنگر فرماندهی آمد . نزدیک تر آمد . سلام کرد و در حالی که شخص را نزدیک جلال می برد گفت : «خودش را پناهنده معرفی کرده است . عراقی است . بچه های نگهبانی او را گرفته اند »اتفاقا یکی از بچه ها که آبادانی بود و  به عنوان جنگ زده در بروجرد ساکن بود ، به زبان عربی مسلط بود . به جلال گفت : «من عربی بلد هستم » . و جلال گفت : « از او بپرس گرسنه نیست ، تشنه نیست . چه چیزی می خواهد » و او به زبان عربی همه ی این ها را پرسید و به جلال گفت : «می گوید به من یک استکان چای بدهید » جلال رو  به یکی از بچه ها گفت : « یک استکان چای برایش بیاورید » و سپس با فرماندهی تماس گرفت تا افرادی را برای تحویل گرفتنش بفرستند. و روبه همه گفت : « با اسیران مدارا کنید ، چراکه دوستانی از شما در بند عراقی ها هستند»

 



تاريخ : یکشنبه هفدهم شهریور 1392 | 9:26 بعد از ظهر | نویسنده : سهراب ابراهیمی |

راوی : حجت الله بساک

همرزم شهید

25/7/1391

سال شصت و چهار عملیات والفجر نه  در محور شمالی جنگ در حال انجام بود. من توی عملیات مجروح شده بودم. و به کمک یکی از بچه ها در حال انتقال به پایین کوه بودم. دربین راه جلال را دیدم که تنها روی تخته سنگی نشسته است.به کمک همان بسیجی به سمتش رفتم.

«خیر است جلال. سابقه ندارد وقتی نیروهایت در خط هستند خودت بنشینی؟!»گفت:«چیزی نیست کمی دیگر به خط بر خواهم گشت. چرا صورتت خونی است، مجروح شده ای؟»گفتم«بله مجروح شده ام اما انگار چیزی شده است وگرنه سابقه ندارد تو را نشسته ببینم وقتی نیروهایت در خط دارند تلف می شوند...»در حالی که سعی می کرد زخمش را از من بپوشاند متوجه شدم. دستش را کنار زدم و زخمش را دیدم.به شدت مجروح شده بود.گفتم:«جلال چرا بر نمی گردی عقب؟»گفت:«چیزی نیست؛ کمی دیگر خونش بند می آید. باید به خط برگردم اگر بچه ها متوجه بشوند من مجروح شده ام روحیه شان را از دست می دهند»گفتم:«قرار نیست که به تهران اعزام بشوی، برگرد پشت جبهه زخمت را پانسمان کن و دوباره به خط برگرد»گفت:« نمی شود؛ بچه ها بفهمند بد می شود. تو بروصورتت دارد خون ریزی می کند»

وقتی نتوانستم با اصرارم قانعش کنم به راه ادامه دادم.

 

نام عملیات: والفجر9

زمان اجرا: 5/12/1364

تلفات دشمن(کشته، زخمی، اسیر): 2750

رمز عملیات:  یا الله ـ یا الله ـ یا الله

مکان اجرا: شرق چوارتا در عراق

ارگان های عمل کننده: سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

اهداف عملیات: گشودن دو جبهه همزمان در برابر دشمن و تجزیه ی    نیروی آن و باز پس گیری مناطق تازه اشغال شده



تاريخ : یکشنبه هفدهم شهریور 1392 | 9:25 بعد از ظهر | نویسنده : سهراب ابراهیمی |

راوی : حجت الله بساک

همرزم شهید

25/7/1391

سال شصت و چهار عملیات والفجر نه  در محور شمالی جنگ در حال انجام بود. من توی عملیات مجروح شده بودم. و به کمک یکی از بچه ها در حال انتقال به پایین کوه بودم. دربین راه جلال را دیدم که تنها روی تخته سنگی نشسته است.به کمک همان بسیجی به سمتش رفتم.

«خیر است جلال. سابقه ندارد وقتی نیروهایت در خط هستند خودت بنشینی؟!»گفت:«چیزی نیست کمی دیگر به خط بر خواهم گشت. چرا صورتت خونی است، مجروح شده ای؟»گفتم«بله مجروح شده ام اما انگار چیزی شده است وگرنه سابقه ندارد تو را نشسته ببینم وقتی نیروهایت در خط دارند تلف می شوند...»در حالی که سعی می کرد زخمش را از من بپوشاند متوجه شدم. دستش را کنار زدم و زخمش را دیدم.به شدت مجروح شده بود.گفتم:«جلال چرا بر نمی گردی عقب؟»گفت:«چیزی نیست؛ کمی دیگر خونش بند می آید. باید به خط برگردم اگر بچه ها متوجه بشوند من مجروح شده ام روحیه شان را از دست می دهند»گفتم:«قرار نیست که به تهران اعزام بشوی، برگرد پشت جبهه زخمت را پانسمان کن و دوباره به خط برگرد»گفت:« نمی شود؛ بچه ها بفهمند بد می شود. تو بروصورتت دارد خون ریزی می کند»

وقتی نتوانستم با اصرارم قانعش کنم به راه ادامه دادم.

 

نام عملیات: والفجر9

زمان اجرا: 5/12/1364

تلفات دشمن(کشته، زخمی، اسیر): 2750

رمز عملیات:  یا الله ـ یا الله ـ یا الله

مکان اجرا: شرق چوارتا در عراق

ارگان های عمل کننده: سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

اهداف عملیات: گشودن دو جبهه همزمان در برابر دشمن و تجزیه ی    نیروی آن و باز پس گیری مناطق تازه اشغال شده



تاريخ : یکشنبه هفدهم شهریور 1392 | 9:24 بعد از ظهر | نویسنده : سهراب ابراهیمی |

راوی : عبدالله هداوند

همرزم شهید

20/7/1391

توی منطقه ی زبیداد چادر زده بودیم. دکتر کوثری از دکتر های طرح21* روزه بود. دکتر کوثری اغلب با آمبولانس هایی که مجروحین را به پشت جبهه منتقل می کردند می رفت.یکبار با آمبولانسی که من و جلال ابراهیمی هم  برای انجام کاری مسافر آن بودیم آمد.حدود یک صد و هفتادکیلو متر را ازموسیان و زبیداد تا اندیمشک آمد برای اینکه به خانواده اش زنگ بزند و بگوید من زنده ام و دوباره به منطقه برگردد. تمام راه توی آمبولانس حرف می زدیم. انگار نه انگار که تمام زندگیمان به یک گلوله بستگی داشت و امکان اینکه هرلحظه مارا بزنند وجود داشت. دکتر از دوران تحصیلاتش حرف می زد. از خاطراتی که توی جبهه داشته است و از وضعیت های اورژانسی که برایش پیش آمده بود حرف می زد.

طرح21 روزه ی دکتر ها به این صورت بود که هردکتر موظف بود 21روز توی منطقه به بچه ها خدمت کند ـ البته بعضی دکتر ها داوطلبانه تمدید می کردند ـ

من و جلال هم اوضاع جنگ را تحلیل می کردیم.پس از چند ساعت راه طاقت فرسا ـ  توی گرما ی شدید ـ شب، خسته و از کت و کول افتاده به مقری که توی اندیمشک برای ما تعیین شده بود رسیدیم.وارد جایگاه که شدیم، آمبولانس مکث کوتاهی کرد تا ما پیاده بشویم. بعد از استقبال دوستانمان وارد چادر شدیم.همان لحظه بچه های اطلاعات برای شناسایی در حال آماده شدن بودند. پس از احوالپرسی گوشه ای نشستیم. بعد از چند دقیقه دکتر کوثری روبه جلال گفت:«آقای ابراهیمی! من بروم به خانواده ام زنگ بزنم»جلال گفت:«چه عجله ای است؟! نفسی تازه کن باهم می رویم» دکتر گفت:«نه؛ تا همین حالا هم خیلی دیر شده است. حتما خانواده ام  نگران شده اند» جلال گفت:«هر طور مایل هستی. مراقب خودتت باش» دکتر کوثری پس از خداحافظی رفت.

حالا حدود یک ساعتی می شد که دکتر رفته بود. ما مشغول چای خوردن و گپ زدن با دوست های قدیمی مان بودیم، که دکتر کوثری با چشم های قرمز وارد شد. جلال به شوخی گفت:« دکتر گریه کرده ای؟!»دکتر دستپاچه گفت:«چیز است... فکر می کنم چیزی رفته باشد توی چشمم»و به سرعت و بی هیچ حرف دیگری گوشه ای نشست. جلال هم که حال دکتر را می فهمید پی حرفش را نگرفت، و درحالی که استکان چای را به سمتش گرفته بودگفت:«موفق شدی با خانواده ات صحبت کنی؟» دکتر با صدای گرفته ای گفت:« بله حرف زدم». چند ساعتی به همین منوال گذشت. همه چیز خوب پیش می رفت که ناگهان صدای تیر بلند شد.جلال روبه دکتر فریاد زد:« از چادر بیرون نیا» و همگی به سمت در دویدیم. توی آسمان منور های چتری عراقی ها پیدا بود. وقتی علت را جویا شدیم ، گفتند:«بچه های اطلاعات شناسایی شده اند»تمام شب را زیر منور و گلوله نخوابیدیم. و مجبور به تغییر موضع شدیم. دکتر گفت:«آقای ابراهیمی چه شده است؟» جلال گفت:« چیزی نیست پنج دقیقه دیگر تمام می شود» دکتر گفت:«چه پنج دقیقه ای است که تا صبح طول کشید؟! کاش دستم می شکست و پایم را به این خراب شده نمی گزاشتم»جلال با تشر گفت:«آقای کوثری شما انگار متوجه وخامت اوضاع نیستید. بچه های ما زیر گلوله دارند تلف می شوند». دکتر دیگر چیزی نگفت.نزدیکای سپیده اوضاع  کمی آرام شد. صبح اوضاع کاملا آرام شد. پس از انجام کارهایمان، به جایگاه دیگری رفتیم. نزدیکای غروب بود که بچه های گروه فرهنگی برای ما فیلمی نمایش دادند.مضمون فیلم اینگونه بود که، سرداری از ترس ازراییل سوار بر کشتی به دریا می زند.و به همسرش می گوید:« وقتی برای من غذای می آوری زیر در بگزار مباد ازراییل وارد اتاق من بشود» چند روزی به همین  منوال می گزرد. هردوی آنها کلافه شده اند.روزی درحالی که سردار روی تختش در حال استراحت است بدون اینکه در باز بشود شخص سفید پوشی در اتاق پیدا می شود. سردار دستپاچه می پرسد:« تو که هستی؟ چه کسی به تو اجازه داده است وارد اتاق من بشوی؟» شخص می گوید:«من ازراییل هستم و برای ورود به اتاق هیچ کسی اجازه نمی خواهم» سرداردرحالی که ترسیده و به دیوار چسبیده است می گوید:« حالا بامن  چه کار داری؟» شخص می گوید:« عمر تو به پایان رسیده است و من برای گرفتن جان تو این جا هستم...»

شب شده بود که فیلم تمام شد.یکی از بچه ها پرسید:« ازراییل چه گونه جان آدم را می گیرد»یکی دیگر از بچه ها گفت:« شخصی است سفید پوش با دو متر قد، وارد اتاق می شود و با اشاره ی دستی جان آدم را می گیرد»

یکی از دوستان ما برای فرار از پشه ها خودش را به ملحفه ی سفیدی پوشانده بود. در همین حال که دوستمان می گفت:« ازراییل سفید پوش است با دو متر قد، ناگهان پیدا می شود...»نگهبان ناگهان در درگاه ظاهر شد.و با اشاره ی دستی گفت:« دکتر که است؟»همه مات و مبهوت به دکتر و نگهبان نگاه می کردیم. ومنتظربودیم که دکتر چگونه می میرد. هیچ یک حرفی نمی زدیم ـ یعنی قدرت حرف زدن نداشتیم ـ.نگهبان دوباره سوالش را تکرار کرد. که ناگهان جلال از راه رسید. دست روی شانه ی نگهبان گزاشت و با او احوالپرسی کرد. نگهبان رو به جلال گفت:« آقای ابراهیمی اینها چه شان شده؟! پرسشم را که پاسخ نمی دهند هیچ، جواب سلامم را هم نمی دهند. طوری نگاه می کنند انگار عراقی دیده اند»جلال رو به دکتر گفت:« مگر نمی شنوی دندانش درد می کند؟! بلند شو و  برایش مسکنی بیاور» با این حرف جلال خیال همه راحت شد و مطمئن شدیم که از ازراییل خبری نیست. دکتر آنقدر ترسیده بود، که خودش با نگهبان نرفت و آدرس دارو را به جلال داد.

فردای آن روز دکتر با اولین ماشین به منطقه برگشت.



تاريخ : یکشنبه هفدهم شهریور 1392 | 9:23 بعد از ظهر | نویسنده : سهراب ابراهیمی |

راوی : اکبر جاهد

همرزم شهید

شب بود. شبی بسیار ترسناک و تاریک. قرار بود برای شناسایی برویم. با جلال و چند نفر دیگر از بچه ها به راه افتادیم و تا منطقه عراقی ها ادامه دادیم. در فاصله ی کمی از عراقی ها بودیم به طوری که با چشم غیر مسلح می شد عراقی ها را دید.

عراقی ها مست بودند ـ از حالشان حدس می زنم که باید مست بوده باشند. آخر لخت شده بودند و می رقصیدند ـ جلال به ما گفت:«شما بمانید برمی گردم» هرچه اصرار کردیم قبول نکرد که با او برویم.می گفت:«اگر شما بیایید شاید شناسایی بشویم.اگر برنگشتم شما به اردوگاه برگردید»جلال رفت و بعد از ساعتی با فرمانده عراقی ها برگشت.همچنین با خودش یک نقشه نظامی هم آورد. که مختصات آن منطقه را نشان می داد. که بسیار کمکمان کرد.این دومین باری بود که می دیدم جلال مخفیانه وارد عراقی ها می شود و چیزی به غنیمت می آورد.یک بار دیگر هم یادم هست که به توپ خانه عراقی ها رفت ـ توپخانه عراقی هاچند کیلو متر با خط فاصله داشت ـ و با اطلاعات بسیار ارزشمندی برگشت.



تاريخ : یکشنبه هفدهم شهریور 1392 | 9:22 بعد از ظهر | نویسنده : سهراب ابراهیمی |

راوی : اکبر جاهد

همرزم شهید

شب بود.شبی بسیار تاریک و ترسناک. گشت شب بودم. همین طور گوشه ای ایستاده بودم و اطراف را می پاییدم.ناگهان احساس کردم چیزی در تاریکی جابجا شد.خسته بودم، خوابم می آمد.فکر کردم خیالاتی شده ام.اما دوباره حس کردم چیزی در تاریکی جابجا شد.چشم هایم را چند بار مالاندم.و گوش هایم را دقیق کردم.دستپاچه شده بودم ـ یا نه راستش را بخواهید ترسیده بودم ـ به زور آب دهانم را قورت دادم و با صدای گرفته ای فریاد زدم:«کسی آنجاست؟»کسی جواب نداد.اما احساس کردم باید کسی آنجا باشد.دوباره به سختی فریاد زدم:«من مسلح هستم.خودت را تسلیم کن»دوباره کسی جواب نداد.حالا مطمعن شده بودم باید کسی باشد.مسلح کردم و با تردید چند قدم لرزان برداشتم. جلوتر رفتم.دوباره فریاد زدم:«کسی آنجااست؟»کسی جواب نداد. جلوتر رفتم.بادیدن جلال در سجده، آب دهانم را قورت دادم.نفس راحتی کشیدم و دستم را از روی ماشه برداشتم.



تاريخ : یکشنبه هفدهم شهریور 1392 | 9:22 بعد از ظهر | نویسنده : سهراب ابراهیمی |

راوی : پاپی کرنوکر

همرزم شهید

اسفندماه سال1364بود. عملیات والفجر9 در ارتفاعات اطراف شهر سلیمانه توسط سپاه پاسداران انقلاب اسلامی آغاز شده بود.تعدادی از ارتفاعات صعب العبور توسط رزمنده های انقلاب اسلامی در ساعات اولیه  عملیات بااستفاده از اصل غافلگیری، به تصرف درآمده بود. که شامل ارتفاعات«ناصر1»، «ناصر2» و«کاتو» می شد. رزمندگان لشگر57 ابوالفضل(ع) روی این سه ناحیه مستقر بودند و درحال دفاع وتثبیت این ارتفاعات بودند.برای ادامه ی عملیات به ما ماموریت داده شد به طرف ارتفاع «کچل برو» حرکت کنیم. دربین راه به ارتفاعات تصرف شده توسط رزمندگان گردان ثارالله ـ متشکل از نیروهای دورود و بروجرد ـ رسیدیم. دربین درختان بلوط ـ که بسیار انبوه بودند ـ به جلال ابراهیمی برخوردم که برخلاف همیشه، بسیار غمگین بود. روی سینه اش خون آلود بود. به او گفتم:«جلال چرا ناراحت هستی؟ مجروح شده ای؟» گفت: «چیزی نیست» بااصرارمن محل ترکشی که به سینه اش برخورد کرده بود را به من نشان داد. به اندازه ی بند انگشتی گوشت سینه اش جدا شده بود. گفتم: «این زخم که چیزی نیست» با صدای گرفته ای با ناراحتی گفت:«بله؛این زخم بسیار ناچیز است اما من از زخم دیگری درد می کشم» با کنجکاوی که ناشی از نگرانی بود گفتم:«مگر چه شده است؟» با همان صدای درد آلود گفت:«ترکشی به سر محمد علی گودرزی ـ فرمانده ی گردان ـ برخورد کرده است.توسط یکی از بچه ها به پایین کوه برده شد.ولی بدون شک شهید خواهد شد.»چند دقیقه ای جلال را دلداری دادم.برای او آرزوی سرافرازی کردم و به طرف ارتفاعات کچل برو به راه افتادم.



تاريخ : یکشنبه هفدهم شهریور 1392 | 9:21 بعد از ظهر | نویسنده : سهراب ابراهیمی |

راوی : جمشید ملک آسا

همرزم شهید

پلاک ، قطعه ای است آلومینیومی . که از دوقسمت تشکیل شده است . که دارای کدهای شناسایی رزمنده می باشد . به این صورت که مشخصات فردی و یگان خدمتی ثبت شده است . هر رزمنده موظف بود در همه ی  ساعت ها ، به ویژه ساعت های انجام عملیات  پلاک به گردن داشته باشد . برای این پلاک ها را دو تکه می ساختند ، که اگر رزمنده ای شهید شد و زمان برای برگرداندن پیکرش مناسب نبود ، نصف پلاک را جدا کرده و با خود به عقب می آوردند .

با همه ی این ها جلال  پلاک به گردن نمی انداخت . و این برای من بسیار شگفت انگیز بود و می خواستم دلیل این کار جلال را بفهمم . روزی از جلال پرسیدم : « ببخشید جلال ؛ می شود بپرسم چرا پلاکت را به گردن نمی اندازی؟!» و جلال گفت : «من می خواهم مظلومانه شهید بشوم درست مانند امام حسین (ع))»



تاريخ : یکشنبه هفدهم شهریور 1392 | 9:20 بعد از ظهر | نویسنده : سهراب ابراهیمی |

راوی : رحیم هاشمی

همرزم شهید

در دوره ی آموزشی دوره ی بیست و چهار، جلال ابراهیمی به عنوان ارشد نیروهای دورودی معرفی شد. در پایان دوره ی آموزشی تمرین تیراندازی داشتیم.به این صورت که یک گلوله ی آر پی چی سهمیه داشتیم.ازبین بچه ها یک نفر به نمایندگی می بایست گلوله را به سمت قسمتی از کوه که هدف قرار داده شده بود تیراندازی کند. بچه ها به علت قدرت بدنی جلال، او را انتخاب کردند.

به جلال گفتم:«ببین تمام نیروها اینجا هستند. مواظب باش خطا نزنی آبرویمان برود»جلال گفت:«خیالت آسوده؛ من کارم را بلد هستم»

گلوله شلیک شد.هرچه نگاه کردیم،خبری از گلوله نبود.بعد از چند دقیقه گلوله در آسمان منفجر شد.همه ی گروهان های دیگر به ما خندیدند.

خود جلال هم از خنده به زمین افتاده بود.

 

راوی : عبدالله هداوند

همرزم شهید

 

توی منطقه ی عملیاتی بودیم. روز بود و روزها معمولا به صورت آتش بس می گذشت ـ اما هرلحظه امکان خطر وجود داشت ـ. اکثر عملیات ها شب انجام می شد. حاج اصغر ـ خدایش بیامرزد ـ گفت:«فکر می کنم ازعراقی ها چیزی افتاده باشد، کسی می تواند برای آوردنش برود؟»کار آسانی نبود.منطقه در تیر رس دشمن بود.از دور نورافشانی می کرد.از این فاصله معلوم بود که تفنگ است. اما ماهیت آن چیز دیگر معلوم نبود.به هر حال اگر هم چیز با ارزشی بود، به اندازه ی جان یک نفر نبود. حاج اصغرگفت :«کسی نمی رود؟» همه سکوت کردند. یکی ازبچه ها گفت:«حاجی فکر نمی کنم چیز با ارزشی باشد. اگر هم باشد، ارزش جان یک نفر را ندارد. منطقه در تیر رس دشمنان است»جلال گفت:«چیز ارزشمندی نیست؟! بمانید، برمی گردم»انگار نه انگار که منطقه در تیررس دشمن است و هرلحظه امکان دارد تیر بخورد.اصلا انگار نه انگار که در منطقه ی جنگی قرار دارد.با قدم های مطمئن و آرام جلو می رفت. هرلحظه انتظار یک اتفاق ناگوار می رفت. بعد از چند دقیقه با یک رادیوی عراقی و یک تفنگ گرینف برگشت. و با شوخ طبعی همیشگی اش گفت:«حق با شما بود. چیز ارزشمندی نبود. نباید جانم را به خطر می انداختم.»



تاريخ : یکشنبه هفدهم شهریور 1392 | 9:20 بعد از ظهر | نویسنده : سهراب ابراهیمی |

راوی : رحیم هاشمی

همرزم شهید

جلال ابراهیمی قبل از من ـ سال های هزارو سیصد و پنجاه و نه ـ شصت  وارد سپاه شده بود. در حالی که تازه پدرش را از دست داده بود. و سرپرستی مادر ، خواهران و برادر کوچکترش را به عهده داشت.هرچه اصرار می کردیم تو همین جا هم که باشی و از مادر، خواهران و برادرت مراقبت کنی انگار رفته ای جبهه، قبول نمی کرد.باور کنید برای رفتن به جبهه آنقدر بی تاب بود که گاهی شبیه بچه ای که مادرش را گم کرده باشد، بی تابی و  گریه می کرد.

دوستی من با جلال ابراهیمی از سال شصت و یک  ـ هم دوره ای دوره ی آموزشی بیست و چهار عمومی سپاه در پادگان شهید غیور اصلی اهواز ـ آغاز شد.و تا قبل از شهادتش، یعنی سال شصت و پنج ادامه داشت. جلال ابراهیمی و حاج اصغر لشنی از اولین نیروهای تشکیل دهنده ی گردان محرم بودند. بعد ازاینکه گردان محرم از گردان ثارالله منشعب شد، سردار نوری، شهید حاج اصغرلشنی را به عنوان فرمانده گردان محرم معرفی کرد و شروع فعالیت جلال ابراهیمی در گردان محرم ازهمین جا شروع شد. جلال ابراهیمی به عنوان فرمانده ی گروهان مقداد ـ که یکی از گروهان های گردان محرم بود ـ معرفی شد. قابل یادآوری است که جلال ابراهیمی قبل از تیپ پنجاه و هفت ابوالفضل ، در تیپ امام حسن(ع) مشغول به خدمت بود و با تاسیس تیپ پنجاه و هفت ابوالفضل به این تیپ آمد. جلال ابراهیمی تا قبل از عملیات کربلای 4 در گردان محرم به عنوان فرمانده ی گروهان مقداد مشغول به خدمت بود. قبل از عملیات کربلای4 به گردان محبین کوهدشت رفت و به عنوان معاون گردان مشغول به خدمت شد.



تاريخ : یکشنبه هفدهم شهریور 1392 | 9:19 بعد از ظهر | نویسنده : سهراب ابراهیمی |